قضیه مربوط به روزهای اول تدریسم هست. شاید چیزی حدود شانزده سال پیش. ساعت استراحت یا همان break time بود و شاگردانم در حال خوردن انواع خوردنی هایی بودند که با خودشان آورده بودند. هرکدامشان داشتند در مورد میزان علاقه شان به خوراکی ها می گفتند.
ترنم آرام یک گوشه نشسته بود و داشت کیک شکلاتی که مادرش برایش درست کرده بود را می خورد. ترانه خواهر دوقلوی ترنم که برون گراتر بود از علاقه اش به شکلات می گفت. یکدفعه بحث علاقه به شکلات به حدی بالا گرفت که عسل ناگهان با آب و تاب در حالی که با تمام وجودش داشت شکلاتی را که آورده بود می خورد وسط حرف بقیه پرید و بلند گفت: من آنقدر شکلات را دوست دارم که دلم می خواهد باهاش ازدواج کنم.
این جمله عسل را هیچ وقت فراموش نمی کنم. از آن روز همیشه به شاگردانم می گویم: اگر میخواهید چیزی را یاد بگیرید، باید آنقدر عاشقش شوید که دلتان بخواهد با آن ازدواج کنید!


